گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۱

 
عراقی
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن جام طرب فزای ساقی

بنمود مرا لقای ساقی

در حال چو جام سجده بر دم

پیش رخ جان فزای ساقی

ننهاده هنوز چون پیاله

لب بر لب دلگشای ساقی

ترسم که کند خرابیی باز

چشم خوش دلربای ساقی

پیوسته چو جام در دل آتش

در سر هوس و هوای ساقی

با چشم پر آب چون قنینه

جان می‌دهم از برای ساقی

باشد چو پیاله غرقه در خون

چشمی که شد آشنای ساقی

عمری است که می‌زنم در دل

یعنی که در سرای ساقی

باشد که رسد به گوش جانم

از میکده مرحبای ساقی

آیینهٔ سینه زنگ غم خورد

کو صیقل غم زدای ساقی؟

تا بستاند مرا ز من باز

این است خود اقتضای ساقی

باشد که شود دل عراقی

چون جام جهان نمای ساقی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام