گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۶

 
ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی » غزلیات
 

دلم صید کردی بدان چشم آهو

گرفتار گشتم بدان جعد گیسو

قدم شد خمیده چو ابروی شوخت

نبد با کمال تواش زور بازو

دلم چون پریشان نباشد که باشد

چو زلف تو آشفته دایم برآن رو

تنم را ببستی دلم را بخستی

بدان زلف مشکین و آن چشم جادو

دلا راستی جو و آن سرو قامت

خیال کج ما و ان خط ابرو

چه باریک بینم خیال میانت

سخن در میانست و او به یک مو

چو زان سنبل تر نسیمی نیابیم

بسان بنفشه سر ما و زانو

چرا خال او می کند غارت دل

که یغمای ترکان نبد رسم هندو

نکو دانم اوصاف رویش ولیکن

کما هی حسنش ندانم کما هو

به میدان کیّال روز قیامت

بود نامه عشقم اندر ترازو

بخوان شعر ابن حسام از سر سوز

که از جان مستان برآرد هیاهو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منابع ابن‌حسام | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام