گنجور

غزل شمارهٔ ۹۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را

ز غفلت می‌پرستی چند چون زردشت‌، آتش را

به ترک ظلم‌، ظالم برنگردد از مزاج خود

همان اخگر بودگر جمع‌گردد مشت آتش را

مشو با تندخویی از عدوی ساده‌دل ایمن

که‌آخرروی نرم آب خواهدکشت آتش را

به اهل سوزکاوش داغ جانکاهی به بار آرد

چوشمع زروی نادانی مزن انگشت آتش را

شرار خردهٔ زر، خرمن‌گل راست برق آخر

چرا ای غنچه بیرون نفکنی ازمشت آتش را

خیال التفاتش از عتابم بیش می‌سوزد

به‌گرمی فرق نتوان یافت روازپشت آتش را

نه‌تنها ناله زنهاری‌ست از برق عتاب او

به قدر شعله اینجا می‌دمد انگشت آتش را

زر از دست خسان نتوان بجز سختی جداکردن

که بی‌آهن نخواهد ریخت سنگ ازمشت آتش را

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل

به آب خنجروشمشیرنتوان‌کشت آتش را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام