گنجور

غزل شمارهٔ ۸۸۰

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت

دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و من

آینه ‌ها به باد داد زنگ نفس‌ زداییت

فقر نداشت این‌قدر رنج خیال پا و سر

خانهٔ کفشدوز کرد فکر برهنه‌پاییت

آینه‌داری خیال شخص تو را مثال‌ کرد

خاک‌چه‌ره‌به‌سر فشاند خاک‌به‌سر جداییت

هیأت چرخ دیده‌ای محرم احتیاج باش

کاسه بلند چیده است دستگه گداییت

از نفس هواپرست رنگ غنای دل شکست

بر سر آشیان فتاد آفت پرگشاییت

گربه فلک روی‌که نیست بند هواگسیختن

همچو سحر گرفته‌اند در قفس رهاییت

دامن خود به دست‌ گیر شکر حقوق عجز کن

قاصد رمز مدعاست خجلت نارساییت

سجده فسون قدرت است پایهٔ همت بلند

ربط زمین و آسمان داده به هم دوتاییت

خشک و تر بهار رنگ سر به ره امید ماند

لیک به فرق ‌گل فکند سایه ‌کف حناییت

چشم تأمل حباب‌، تا کف و موج وارسید

با همه‌ام دچارکرد یک نگه آشناییت

بیدل اگر نه شرم عشق‌، لب ‌گزد از جنون‌ تو

تا به سپهر می رسد چاک سحر قباییت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام