گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳۹

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

چنین‌که عمر تأملگر شتاب‌گذشت

هوای آبله‌ای از سر حباب گذشت

به چشم‌بند جهان این چه سحرپردازی‌ست

که بی‌حجابی آن جلوه از نقاب‌گذشت

به هر طرف نگرم دود دل پرافشان است

کدام سوخته زین وادی خراب گذشت

جنون‌پرستی اغراض ننگ طبع مباد

حیا نماند چو انصاف از حساب‌گذشت

کسی به چارهٔ تسکین ما چه پردازد

که تا به داغ رسیدیم ماهتاب‌گذشت

ز مصرع نفس واپسین عیان‌گردید

که ما ز هر چه‌گذشتیم انتخاب‌گذشت

سیاهکار فضولی مخواه موی سفید

کفن چوپرده د‌رد باید از خضاب‌گذشت

صفا کدورت زنگار چشم نزداید

ز سایه کس نتواند در آفتاب گذشت

ز خود تهی شو و از ورطهٔ خیال برآی

به آن‌کنار همین‌کشتی ز سراب‌گذشت

به عیش غفلت عمری‌که نیست‌کس نرسد

فغان‌که فرصت تعبیر هم به خواب‌گذشت

ز سوز سینه‌ام آگه‌که‌کرد محفل را

که اشک دود شد و از سرکباب‌گذشت

ندانم از چه غرض بال فرصت افشاندم

شرر بیانی‌ام از حاصل جواب گذشت

به وادیی‌که نفس بود رهبربیدل

همین تأمل رفتن‌گران رکاب‌گذشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام