گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۰

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست

از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست

پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادی‌گداخت

اشک‌هرجا بنگری آب‌است‌، اینجا آتشست

تا نفس‌باقی‌ست عمر از پیچ‌وتاب آسوده نیست

می‌تپد برخویشتن تا خار و خس‌با آتشست

گرمی هنگامهٔ آفاق موقوف تب است

روز اگر خورشید باشد شمع شبها آتشست

عشق می‌آید برون گر واشکافی سینه‌ام

چون طلسم سنگ نام این معما آتشست

بی‌ادب‌از سوز اشک‌عاجزان‌نتوان گذشت

آبله در پا اگر بشکست صحرا آتشست

شمع تصویریم‌، از سوز وگداز ما مپرس

پرتوی از رنگ تا باقی‌ست‌، با ما آتشست

غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن

ماهیان را هرچه باشد غیر دریا آتشست

جز به‌گمنامی سراغ امن نتوان یافتن

ورنه ازپرواز ما تا بال عنقا آتشست

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب

کز دل‌گرمم نفس را درته پا آتشست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام