گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

سفله با جاه نیزهیچکس است

مور اگر پر برآورد مگس است

نفس را بی‌شکنجه مگذارید

سگ‌ دیوانه مصلحش مرس است

خفت اهل شرم بیباکی‌ست

چون پرد چشم پایمال خس است

منفعل نیست خلق هرزه معاش

دو جهان یک دماغ بوالهوس است

بر امید گشاد عقدهٔ کار

چشم اگر باز کرده‌ایم بس است

خون افسرده‌ایم باقی هیچ

خرقهٔ‌ ما چو پوست بر عدس است

فرصت رفته نیست باب سراغ

کاروان خیال بی‌جرس است

آینه نسبتی به دل دارد

که مقام تأمل نفس است

مفلسان را، ز عالم اسباب

تاگریبان تمام دسترس است

هرکه جست از عدم به‌هستی ساخت

یک قدم پیش آشیان نفس است

بیدل از خاک می‌رویم به باد

غیر ازین‌نیست‌آنچه پیش‌و پس است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام