گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نیک و بدم از بخت بدانجام سفید است

چندان‌ که سیاه است نگین نام سفید است

سطری ننوشتم که نکردم عرق از شرم

مکتوب من از خجلت پیغام سفید است

بر منتظران صرفه ندارد مژه بستن

در پرده همان دیدهٔ بادام سفید است

ای غره ی جاه این همه اظهار کمالت

حرفی چو مه نو ز لب بام سفید است

بر اهل صفا ننگ ‌کدورت نتوان بست

این شیر اگر پخته وگر خام سفید است

ناصافی دل آینه‌ ی وصل نشاید

ای بیخردان جامهٔ احرام سفید است

پوچ است تعلق چو ز مو رفت سیاهی

در پینه‌ کنون رشتهٔ این دام سفید است

صبحی به سیاهی نزد از دامن این دشت

چندان که نظر کار کند شام سفید است

از چرخ کهن درگذر و کاهکشانش

فرسودگیی از خط این جام سفید است

از خویش برآ منزل تحقیق نهان نیست

صد جاده درین‌دشت به یک گام سفید است

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا

بیدل همه جا بستر آرام سفید است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام