گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۳

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است

قط محرف این خامه تیغ در دست است

زخلق شغل علایق حضورمردن برد

جدا افتاد سر از تن به فکر پابست است

جهان چو معنی عنقا به فهم‌ کس نرسید

که این تحیر گل‌ کرده نیست یا هست است

کمان همت وارسته ناوکی داری

ز هرچه درگذری حکم‌صافی شست‌است

به زیرچرخ مشو غاقل ازخم تسلیم

ز خانه‌ای‌که تو سر برکشیده‌ای‌پست است

به‌گوش عبرت ازپن پرده می‌رسد آواز

که نقش طاقچهٔ رنگ پر تنک بست است

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام