گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۵

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

آن شعله‌که در دل شرر عشق وهوس ریخت

گرد ‌نفسی بودکه رنگ همه‌کس ریخت

صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دل

شمع ره‌گمگشتگی‌ام سعی جرس‌ ریخت

فریادکه نقشی ندمانید حبابم

تا دم زدم این آینه ازتاب نفس ریخت

صدخلد حلاوت پی پرواز هوس رفت

شیرینی جانم همه درراه مگس ریخت

شرمندهٔ صیاد خودم چون نفس صبح

کزنیم تپش‌گرد من ازچاک قفس ریخت

معموری بنیاد جسد بر سر هیچ است

آتشکده‌ها رنگ بنایی‌ست‌که خس ریخت

هم قافلهٔ -‌سیرت سرشار نگاهیم

گرد ره ما سرمه به آواز جرس ریخت

برداشتن ازکوی توام صرفه ندارد

خوهدکف‌خاکم‌به‌سر و چشم‌عسس ریخت

در خانه همان بار به دوشم چه توان‌کرد

معمار ازل رنگ بنایم ز نفس ریخت

درس ورق عجز من امروز روانی‌ست

رنگم به‌رهت ساز قدم‌کرد ز بس ریخت

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل

خونی‌ست درین‌پرده‌که باید به هوس ریخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام