گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نسیم شانه‌کند زلف موج دریا را

غبار سرمه دهد چشم‌کوه و صحرا را

ز زخم ارهٔ دندان موج ایمن نیست

گهر به دامن راحت چسان‌کشد پا را

لبش به حلقهٔ آغوش خط بدان ماند

که خضرتنگ به برمی‌کشد مسیحا را

عدمسرای دلم کنج عزلتی دارد

که راه نیست در او وهم بال عنقا را

حدیث نرم نمی‌آید از زبان درشت

شرار خیز بود طبع سنگ خارا را

همیشه‌تشنه‌لب‌خون مابودبیدل

چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام