گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۰۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی

آیینه وتسلیم فضولی‌، چه خیالست

رنگی ننماییم‌که آنرا ننمایی

وقست‌که چون آبله ازپوست برآییم

کز خویش برون می‌کشدم تنگ قبایی

از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم

چون غنچه دمید از نفسم عقده‌ گشایی

خوشباش که کس مانع آزادگیت نیست‌

عالم همه راه است گر از خویش برآیی

ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوخت

یک پرده عیانترکه بسی دور نمایی

برگنج همان صورت ویرانه نقابست

پوشد مگرت بندگی آثار خدایی

در بحر چرا قطرهٔ ما بحر نباشد

در بزم کریمان چه خیالست گدایی

از لاف حذرکن که درین عرصه مبادا

پرواز فروشی و فسردن به درآیی

رفع هوس از طینت مردم چه خیالست

زبن قافله بیرون نرود هرزه درآیی

نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد

با دام و قفس ساز که دور است رهایی

حاصل نکنی صندل درد سر هستی

بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

بیت سوم:

وقت است که چون آبله از پوست برآییم

کانال رسمی گنجور در تلگرام