گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

به هوای خودسریها نروی ز ره‌ که چون شمع

سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

برو ای‌ سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی

به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی

نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی همه ‌جا رسیده باشی

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیرحسین نوشته:

تمدنی که اینچنین شعری داره و فکر میکنه به شکوه رسیده و الان در اوجه قطعا از خود بیگانست وگرنه کسی با خوندن این شعر متوهم نمیشد

کریم کاتبى نوشته:

امیر حسین عزیز،
کدام تمدن را مى گویى؟ خوب بود اگر روشن تر مى گفتى،
آن تمدنى که بیدل را زاد، رخت بر بست و رفت، حتى وارثى پیدا نشد که از مرده ریگ او استفاده کند،

عارف نوشته:

شعر فوق العاده ایست، مخصوصا بیت نهم، پر از معناست.

حفیظ الله حکیمی نوشته:

عارف بیدل دهلوی از شاعران نادر زبان فارسی که اشعار ناب و قوی معنوی دارد و با خانقاه سبک چشتیه ولایت هرات شهرستان چشت افغانستان در ارتباط بوده و زبان دری را از این طریق فرا گرفت.

احسان نوشته:

این شعر زیبا را احمد ظاهر فقید در دهه ٧٠ سروده بود.
https://youtu.be/QubiTsdwWBA

کانال رسمی گنجور در تلگرام