گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۲۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

چون شمع تا چکیدن اشک‌ست ساز من

هستی خطی‌ست و قف جبین‌گداز من

دامن به چین شکست ز نومیدی رسا

دستی در آستین به هر سو دراز من

آخر تلاش لغزش پا دامنم‌ کشید

هموار شد خیال نشیب و فراز من

برخاستم ز خاک و نشستم همان به خاک

دیگر مجو قیام و قعود از نماز من

چون شمع در ادبگه همواری زبان

برهم زدم لبی ‌که همان بود گاز من

تا در زبان خامهٔ حیرت بیان شقی است

خالی‌ست در بساط سخن جای ناز من

وحشت غبار عمر ندانم‌ کجا رسید

مقصد گداز قافلهٔ برق تاز من

مینا شکسته در سر ره‌ گریه می‌کند

چون طفل اشک آبلهٔ خاکباز من

زبن فطرتی‌ که ننگ خیالات آگهی‌ست

دشوار شد چو فهم حقیقت مجاز من

دارم چو حلقه عهدهٔ نامحرمی به دوش

بیرون در نشاند مرا پاس راز من

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند

بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام