گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۶۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

برکاغذ آتش زده هر چند سواریم

فرصت شمران قدم آبله داریم

چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است

گل می‌دمد آن خار که از پا به در آریم

دل مغتنم فرصت اقبال حضوریست

تا آینه با ماست تماشایی یاریم

گر دقت فطرت ورق خاک تکاند

ماییم که پیدا و نهان خط غباریم

روزی دو نفس‌ گرمی هنگامهٔ نازست

هر چند فروز‌یم همان شمع مزاریم

زهاد اگر غرهٔ نیرنگ بهشتند

ماهم پر طاووس به سر چون نگذاریم

کمفرصتی از ما نکند ننگ فضولی

پرواز در آتش فکن سعی شراریم

از وصل تعین به غلط‌ کرده فراهم

اجزای من و ما که بهم ربط نداریم

آن قطرهٔ خونی‌که بجوشیم بهم‌گر

بیگانه‌تر از توأمی دانهٔ باریم

کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد

از آینه پرسید که ما با که دچاریم

باید الم خامهٔ نقاش کشیدن

بر هر سر رحمت سر صد قافله باریم

بیدل چه توان کرد به محرومی قسمت

ما خشک‌لبان ساغر دریا به کناریم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام