گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۹۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

واکرد صبح آهی بر دل در تبسم

تا آسمان فشاندم بال و پر تبسم

دل بی تو زین گلستان یاد شکفتنی کرد

بردم ز جوش زخمش تا محشر تبسم

ما را به رمز اعجاز لعل تو آشنا کرد

شاید مسیح باشد پیغمبر تبسم

گر حسن در خور ناز عرض بهار دارد

من هم بقدر حیرت دارم سر تبسم

تا چشم باز کردم صد زخم ساز کردم

در حیرتم چو می‌خواند افسونگر تبسم

امید ما بهار است از چین ابروی ناز

یارب مباد تیغش بی‌جوهر تبسم

نتوان ز لعل خوبان قانع شدن به بوسی

گردیدن‌ست چون خط‌گرد سر تبسم

ای هوش بی‌تأمل از لعل یار بگذر

بی‌شوخی خطی نیست آن مسطر تبسم

از صبح هستی ما شبنم نکرد اشکی

پر بی‌نمک دمیدیم از منظر تبسم

ای صبح رنگ عشرت تا کی بقا فروشد

مالیده‌ گیر بر لب خاکستر تبسم

بیدل ز معنی دل خوش بیخبر گذشتی

این غنچه بود مهری بر دفتر تبسم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام