گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۹۶

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

شرار سنگم و در فکر کار خویش می‌سوزم

به چشم بسته شمع انتظار خویش می‌سوزم

نمی‌خواهم نفس ساز دل بی‌مدعا باشد

هوا تا صاف‌تر گردد غبار خویش می‌سوزم

فسردن‌گاه امکان را محال است آتش دیگر

چو برق از جرات بی‌اختیار خویش می‌سوزم

اگر آسوده‌ام خواهی به محفل چهره‌ای بگشا

سپندی جای خویش اول قرار خویش می‌سوزم

نمی‌دانم چه آتش بر جگر دارد شرار من

که هر جا می‌شود چشمم دچار خویش می‌سوزم

خرام فرصت‌کارم‌، وداع الفت یارم

به هر دل داغ‌واری یادگار خویش می‌سوزم

درین‌ گلزار عبرت باد در دست است‌ کوششها

عبث همچون نفس رنگ بهار خویش می‌سوزم

نه نور خلوتم نی ساز محفل، شعلهٔ شمعم

به هر جا می‌فروزم بر مزار خویش می‌سوزم

دم نایی به ذوق ناله آسودن نمی‌داند

نفسها در قفای نی سوار خویش می‌سوزم

هوای عالم غفلت تحیر شعله‌ای دارد

که در آغوش خود دور از کنار خویش می‌سوزم

نفس وقف تمناها نگه صرف تماشاها

دماغی دارم و درگیر و دار خویش می‌سوزم

نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل

که من از شرم سنگ بی‌شرار خویش می سوزم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام