گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۱۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم

نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم

بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب

در شکنج قفس از وضع ادب‌ کوش خودم

گریه توفانکدهٔ عالم آبی دگر است

بی‌رخت درخور هر اشک قدح نوش خودم

چشم پوشیده به خود همچو حبابم نظری‌ست

مژه ‌گر باز کنم خواب فراموش خودم

خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودن

عالم افسانه و من پنبه کش ‌گوش خودم

ای بسا سعی عروجی‌ که دلیل پستی است

همچو صهبا به زمین ریخته ی جوش خودم

درخور حفظ ادب خلوت وصلست اینجا

من جنون حوصله از وسعت آغوش خودم

چه خیالست‌ کشم حسرت دیگر چو حباب

من‌ که از بار نفس آبلهٔ دوش خودم

بیدل از فکر غم و عیش ‌گذشتن دارد

امشبی دارم و فرصت شمر دوش خودم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام