گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۰۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

به باغی که چون صبح خندیده بودم

ز هر برگ گل دامنی چیده بودم

به زاهد نگفتم ز درد محبت

که نشنیده بود آنچه من دیده بودم

چرا خط پرگار وحدت نباشم

به گرد دل خویش گردیده بودم

جنون می‌چکد از در و بام امکان

دماغ خیالی خراشیده بودم

اگر سبزه رستم و گر گل دمیدم

به مژگان نازت که خوابیده بودم

هنوزم همان جام ظرف محبت

نم اشک چندی تراویده بودم

شرر جلوه‌ای کرد و شد داغ خجلت

به این رنگ من نیز نازیده بودم

قیامت غبار است صحرای الفت

من اینجا دمی چند نالیده بودم

ندزدیدم آخر تن از خاکساری

عبیری بر این جامه مالیده بودم

ادب نیست در راه او پا نهادن

اگر سر نمی‌بود لغزیده بودم

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل

به یاد خرامی خرامیده بودم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام