گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۵۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم

به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم

چو آن طفلی‌که رقص بسملش در اهتزاز آرد

نفسها را پر افشان یافتم ناز طرب‌کردم

به داغ صد کلف واسوختم از خامی همت

چو ماه از خانهٔ خورشید اگر آتش طلب‌کردم

مخواه از موج ‌گوهر جرآت توفان شکاریها

کمند نارسایی داشتم صید ادب کردم

ز حسن بی نشان تا وانمایم رنگ تمثالی

در حیرت زدم آیینه‌داری را سبب‌ کردم

به مستان می‌نوشتم بیخودی تمهید مکتوبی

مدادش را دوات از سایهٔ برگ عنب کردم

چوشمع از خلوت و محفل شدم مرهون داغ دل

ز چندین دفتر آخر نقطه‌ای را منتخب‌کردم

چو گردون هر چه جوشید از غبارم جوهر دل شد

به این یک شیشه خلقی را دکاندار حلب‌کردم

به مشق عافیت ر‌اهی دگر نگشود این دریا

همین چون موج‌ گوهر گردنی را بی‌عصب‌ کردم

نرفت از طینتم شغل تمنای زمین بوسش

چو ماه نو جبین گر سوده شد ایجاد لب کردم

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن

به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب ‌کردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام