گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۲۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

به فقر آخر سر و برگ فنای خویشتن‌ گشتم

سراب موج نقش بوریای خویشتن‌ گشتم

به تمثال خمی چون ماه نو از من قناعت‌کن

بس است آیینهٔ قد دوتای خویشتن‌ گشتم

به قدر گفت‌وگو هر کس در این جا محملی دارد

دو روزی من هم آواز درای خوبشتن‌ گشتم

سپند مجمرآهم مپرسید ازسراغ من

پری افشاندم وگرد صدای خوبشتن‌گشتم

غبارم عمرها برد انتظار باد دامانی

ز خود برخاستم آخر عصای خویشتن‌گشتم

دمیدن دانه‌ام را صید چندین ربشه‌ کرد آخر

قفس تا بشکنم دامی برای خوبشتن‌گشتم

حیا یک ناله بال افشان اظهارم نمی‌خواهد

قفس فرسود دل چون مدعای خویشتن‌گشتم

خط پرگار وحدت را سراپایی نمی‌باشد

به‌گرد ابتدا و انتهای خوبشتن گشتم

ندانم شعلهٔ افسرده‌ام یا گرد نمناکم

که تا ازپا نشستم نقش پای خوبشتن‌گشتم

مآل جستجوی شعله‌ها خاکستر است اینجا

نفس تا سوخت پرواز رسای خویشتن‌گشتم

درین دریا که غارتگاه بیتابی‌ست امواجش

گهروار از دل صبر آزمای خویشتن گشتم

سراغ مطلب نایاب مجنون‌ کرد عالم را

به ذوق خویش من هم در قفای خویشتن‌ گشتم

سواد نسخهٔ عیشم به درس حسن شد روشن

گشودم بر تو چشم و آشنای خویشتن‌گشتم

خطا پیمای جام بیخودی معذور می‌باشد

به یادگردش چشمت فدای خوبشتن گشتم

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام