گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۳۵

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل

چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل

عمریست‌ که آوارهٔ امید نگاهیم

ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل

از شور دل خسته چه مینا که نچیده‌ست

ابروی تو بر طاق معلای تغافل

ازنقطهٔ‌خالی‌که‌برآن‌گوشهٔ‌ابروست‌

مهری زده‌ای بر لب گویای تغافل

سربازی عشاق به بزم تو تماشاست

هرچند نباشد به میان پای تغافل

کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند

سطر نگه از صفحهٔ سیمای تغافل

هرچند نگاه تو حیات دو جهان است

من‌کشتهٔ تمکینم و رسوای تغافل

فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم

موجی نزد این گوهر دریای تغافل

دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است

مپسند به این حوصله مینای تغافل

از حسن در این بزم امید نگهی نیست

ای آینه خون شو به تماشای تغافل

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا

مردیم به مخموری صهبای تغافل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام