گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۸۳

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نسبت لعل‌ که داد این همه سامان صدف

شور در بحر فکنده است نمکدان صدف

عرق شرم همان مهر لب اظهار است

بخیه دارد ز گهر چاک گریبان صدف

ترک مطلب‌ کن و از کلفت این بحر برآ

نیست جز بستن لب‌، چیدن دامان صدف

به قناعتکده‌ام ره نبرد صحبت غیر

ضبط آغوش خود است الفت احسان صدف

نتوان مایهٔ اسباب طرب فهمیدن

اشک چندی گرهٔ دیده حیران صدف

بگذر از حاصل این بحر که بی‌عبرت نیست

بعد تحصیل‌ گهر وضع پشیمان صدف

در شکست جسد آرایش تعمیر دلست

نیست بی‌سود گهر تاجر نقصان صدف

اینقدر حاصل آرام درین بحر کراست

ای‌ گهر آب شو از خجلت سامان صدف

کام تقلید ز نعمت نبرد بهرهٔ ذوق

غیر ریزش نبود درخور دندان صدف

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل

طفل چندی بنشانم به دبستان صدف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام