گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا

زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل

به جنون سپند زن پی منقار پرگشا

تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس

شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا

ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت

همه‌گر موج‌گوهری به رمیدن‌کمرگشا

به چه فرصت وفاکندگل تمکین فروشی‌ات

به تماشای چشمکی زه سنگ وشررگشا

سحر نشئه فطرتی ته خاک از چه غفلتی

نفسی صرف جوش‌کن ز خم چرخ سرگشا

هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت

اگر از نوع آدمی ز خود افسار خرگشا

ادب آموز محرمان لب خشکی است بی‌بیان

به محیط آشنا نه‌ای رگ موج‌گوهرگشا

ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی‌ملت

که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا

دل ودستی نبسته‌ای به‌چه غم در شکسته‌ای

تو به راهت نشسته‌ای‌گره این است برگشا

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید سلطان نوشته:

این وزن را غریب مخبون گفته اند-وا لله اعلم با لصواب .

کانال رسمی گنجور در تلگرام