گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را

در دل مینا برون‌گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت ونور است یکسان تن به‌غفلت داده‌را

ناتوانی مشق دردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچوگوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع‌کن

چند چون‌کف بر سر آب افکنی سجاده را

نیست سرو از بی‌بری ممنون احسان بهار

بار منت خم نسازدگردن آزاده را

آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی

نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را

اشک یأس‌آلوده بود، از دیده بیرون ریختم

خاک بر سرکردم این طفل ندامت زاده را

هرکجا عبرت سواد خاک روشن می‌کند

خجلت‌کوری‌ست چشم از نقش پا نگشاده را

بی‌نفس‌گشتن طلسم راحت دل بوده است

موج منزل می‌زنم تا محوکردم جاده را

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم

نسبتی ، با زلف می‌باشد سر افتاده را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام