گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود

خیال هستی موهوم سکته‌خوانی بود

چه رنگها که ندادم به بادپیمایی

بهار شمع در این انجمن خزانی بود

نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی

همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود

هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشت

که دل شررکده ی چشمک نهانی بود

به‌کام دل نگشودیم بال پروازی

چو رنگ‌، هستی ما گرد پرفشانی بود

پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم

که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود

به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیم

که سجده نیز درین راه سرگردانی بود

طراوت گل اظهار شبنمی می‌خواست

ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی‌ بود

علم به هرزه‌درایی شدیم ازین غافل

که صد کتاب سخن محو بیزبانی بود

تلاش موج درتن بحر هیچ پیش نرفت

گهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود

جهان ‌گذرگه آیینه است و ما نفسیم

تو هم چو ما نفسی باش اگر ‌توانی بود

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما

چو وارسید یقینها همه‌ گمانی بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام