گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود

هر غنچه‌ که بی‌پرده شد آهی به قفس داشت

این‌گلشن خون‌گشته طلسم جگری بود

کس منفعل تلخی ایام نگردید

در حنظل این دشت‌گمان شکری بود

دیدیم‌که بی‌وضع فنا جان نتوان برد

دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود

بی‌چشم تر اجزای فناییم چو شبنم

تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود

دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد

این اخگر واسوخته بالین پری بود

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام