گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

بدزدگردن بی‌مغز برفراخته را

به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را

در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد

قمارخانهٔ امید رنگ باخته را

به‌گردن دل فرصث‌شمار باید بست

ستم ترانهٔ گریال نانواخته را

جهان پسث مقام عروج فطرت نیست

نگون‌کنید علم‌های سرفراخته را

تکلف من و مای خیال بسیار است

نیاز خوب کن افسانه‌های ساخته را

ز خلق‌گوشه‌گرفتن سلامت است اما

خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را

فروتنی‌کن و تخفیف زیرد‌ستان باش

که رنجهاست به‌گردن سر فراخته را

تلاش ما چوسحرشبنم حیا پرداخت

عرق شد آینه آخر نفس‌گداخته را

حق است آینه‌، ا‌ینجا‌، خیال ما وتو چیست

که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را

به طبع‌کارگه عشق آتش افتاده است

کسی چه آب زند آشیان فاخته را

چوسود اگربه فلک رفت‌گرد ما بیدل

ز سجده نیست‌امان عجز خودشناخته را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام