گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۴۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمی‌کند

در قفس حبابها، باد وطن نمی‌کند

لب مگشای چون صدف تا گهر آوری به‌ کف

گوش طلب‌که‌کارگوش هیچ دهن نمی‌کند

قطره محیط می‌شود چون ز سحاب شد جدا

روح ز وهم خود عبث ترک بدن نمی‌کند

هستی خود گداز من شمع شرر بهانه‌ای‌ست

لیک‌کسی نگاه‌گرم جانب من نمی‌کند

خون امید می‌خورد بی‌تو دل شکسته‌ام

طرهٔ سرکشت چرا یاد شکن نمی‌کند

بسکه هوای غربتم چون نفس است دلنشین

جوهر من در آینه فکر وطن نمی‌کند

نیست به عالم جنون‌گردش رنگ عافیت

هیچکس از برهنگی جامه‌کهن نمی‌کند

پنبهٔ داغ عاشقان نیست به غیر سوختن

مرده‌صفت چراغ ما سر به‌ کفن نمی‌کند

دیده به صدهزار اشک محو نثار مقدمی‌ست

آه که آن سهیل ناز یاد یمن نمی‌کند

منع غنای دلبران نیست به جهد عاشقان

بلبل اگربه خون تپد غنچه سخن نمی‌کند

از عزبی به طبع خود جمع مکن مواد ننگ

شوهر خویش می‌شود مرد که زن نمی‌کند

ناله به شعله می‌تپد حلقهٔ داغ‌گو مباش

شمع بساط بیکسان ساز لگن نمی‌کند

زخم تو آنچه می‌کند با دل خستگان عشق

صبح نکرده با هوا،‌ گل به چمن نمی‌کند

سایهٔ دور ازآفتاب مغتنم خود است و بس

طالب وصل او شدن صرفهٔ من نمی‌کند

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار

بیدل سینه‌چاک من سیر ختن نمی‌کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید زارعی مرودشت نوشته:

راجع به بیتِ نهم، کانال بیدل‌خوانی نوشته:

(ادیم) چیست؟

اَدیم به طورِ عام، به معنای پوست دباغی شده و گسترده است و در معنای خاص، پوستی از چرم که خوش بوی و سرخ رنگ است و باور بر این بوده که این بو و رنگ را در زیرِ تابشِ ستاره‌ی سهیل و فقط در دو منطقه‌ی طائف و یمن به دست می آورَد.

پس ارتباطِ (سهیل) با (اَدیم) در ادبیات از این باور سرچشمه میگیرد

به عنوان مثال، سعدی در گلستان میگوید:

برهمه عالم همی تابد سهیل 
جائی انبان میکند جائی ادیم

و بیدل میگوید:

دیده به صدهزار اشک محوِ نثارِ مقدمی‌ست
آه که آن سهیلِ ناز، یادِ یمن نمی‌کند

در این بیت بیدل چشم خودش را به پوستی گسترده و مزین به گوهر اشک تشبیه کرده که در زیرِ پای بزرگان می‌انداخته‌اند. و میگوید من چشمم را در راهش همچون پوستِ مرصع گسترده‌ام اما او چون ستاره‌ی سهیل به یمن سر نمیزند تا ارزش این پوستِ مرصع (چشم شاعر را) بالا ببرد.

جالب اینکه پوست از تابش ستاره‌ی سهیل سرخ میشود، اما چشم بیدل هم اکنون از گریه خون است.

@bidelkh

برای خواندن مطالب بیشتر به کانال بیدل‌خوانی سر بزنید

کانال رسمی گنجور در تلگرام