گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

به‌گلشنی‌که دهم عرض شوخی او را

تحیرآینهٔ رنگ می‌کند بو را

خموش‌گشتم و اسرار عشق پنهان نیست

کسی چه چاره‌کند حیرت سخنگو را

سربریده‌هم‌اینجا چوشمع بیخواب‌است

مگر به بالش داغی نهیم پهلو را

ندانم از اثرکوشش کدام دل است

که می‌کشند به پابوس یارگیسو را

چه ممکن است نگرددکباب حیرانی

نموده‌اند به آیینه جلوة او را

به سینه تا نفسی هست‌، مشق حسرت‌کن

امل به رنگ‌کشیده‌ست خامهٔ مو را

غبار آینه‌گشتی‌، غبار دل مپسند

مکن به زشتی روجمع، زشتی خورا

اگر به خوان فلک فیض نعمتی می‌بود

نمی‌نمود هلال استخوان‌ پهلو را

دمی به یاد خیال تو سر فرو بردم

به آفتاب رساندم دماغ زانو را

گرفته است سویدا سواد دل بیدل

تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام