گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

طالعم زلف یار را ماند

وضع من روزگار را ماند

دل هوس تشنه است ورنه سپهر

کاسهٔ زهر مار را ماند

نفس من به این فسرده‌ دلی

دود شمع مزار را ماند

بسکه بی‌دوست داغ سوختنم

گلخنم لاله‌زار را ماند

خار دشت طلب ز آبله‌ام

مژهٔ اشکبار را ماند

نقش پایم به وادی طلبت

دیدهٔ انتظار را ماند

عجزم از وضع خود سری واداشت

ناتوانی وقار را ماند

یار در رنگ غیر جلوه‌ گر است

هم چو نوری‌ که نار را ماند

جگر چاک صبح و دامن شب

شانه و زلف یار را ماند

عزلت آیینه‌دار رسواییست

این نهان آشکار را ماند

نیک در هیچ حال بد نشود

گل محال است خار را ماند

با دو عالم مقابلم‌ کردند

حیرت آیینه‌دار را ماند

مایهٔ بیغمی دلی دارم

که چو خون شد بهار را ماند

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست

بیدل خاکسار را ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نوید بیاض نوشته:

رفتنت آبشار را ماند
چه دلهای بیمار را ماند

رفته رفته به سویم چو دیدی
در دلم انتظار را ماند

از صباح تهفهء دارم ای دوست
بوی زلف آن یار را ماند

آن نخستین نگاه خموشش
در خزانم بهار را ماند

رفت و هرگز نگفت بر سر من
آن چه شبهای تار را ماند

جز فراق بیش چیزی ندیدم
کز عشقش یادگار را ماند

قسمتم بود و حرفی ندارم
که چنین روزگار را ماند

کانال رسمی گنجور در تلگرام