گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

تمام شوقیم لیک غافل‌که دل به راه‌که می‌خرامد

جگربه داغ‌که می‌نشیند نفس به آه‌که می‌خرامد

ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی

نفس به جیبت غبار دارد ببین سپاه‌که می‌خرامد

اگرنه رنگ ازگل تو دارد بهار موهوم هستی ما

به پردهٔ چاک این‌کتانها فروغ ماه‌که می‌خرامد

غبار هر ذره می‌فروشد به حیرت آیینهٔ تپیدن

رم غزالان این بیابان پی نگاه‌که می‌خرامد

ز رنگ‌گل تا بهار سنبل شکست دارد دماغ نازی

دراین‌گلستان ندانم امروزکه کج‌کلاه که می‌خرامد

اگر امید فنا نباشد نوید آفت‌زدای هستی

به این سر و برگ خلق آواره در پناه‌ که می‌خرامد

نگه به هرجا رسد چوشبنم زشرم می‌باید آب‌گشتن

اگر بداندکه بی‌محابا به جلوه‌گاه که می‌خرامد

به هرزه درپردهٔ من و ما غرور اوهام پیش بردی

نگشتی آگه که در دماغت هوای جاه که می‌خرامد

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاه که می‌خرامد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام