گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد

دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص

دست شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد

سیرشکبشه‌رنگی من‌کم زسرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

تصوبر خودفروشی لبهای خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد

ناگفته به حدیث جفای پری‌رخان

این شکوه تا به مهر دهانم نمی‌کشد

شمشیربرق جوهرآهم ولی چه سود

از خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد

شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمع

هرچند خار پا به سنانم نمی‌کشد

مشت خسی ستمکش ‌یأسم ‌که موج هم

از ننگ ناکسی به ‌کرانم نمی‌کشد

در پردهٔ ترنگ‌، پری‌خیز نغمه‌ای‌ست

دل جز به‌ کوی شیشه ‌گرانم نمی‌کشد

چون تیشه پیکر خم من طاقت‌آزماست

مفت مصوری‌ که ‌کمانم نمی‌کشد

رخت شرار جسته ندانم ‌کجا برم

دوش امید بار گرانم نمی‌کشد

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم

افسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام