گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که وبران تو باشد

عمری‌ست دل خون شده بیتاب ‌گدازی‌ست

یارب شود آیینه و حیران تو باشد

صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم

آن روزکه در سایهٔ دامان تو باشد

داغم‌که چرا پیکر من سایه نگردید

تا در قدم سرو خرامان تو باشد

عشاق بهار چمنستان خیالند

پوشیدگی آیینه عریان تو باشد

هر نقش قدم خمکده عالم نازیست

هرجا اثر لغزش مستان تو باشد

نظاره ز کونین به کونین نپرداخت

پیداست که حیران تو حیران تو باشد

مپسند که دل در تپش یأس بمیرد

قربان تو قربان تو قربان تو باشد

سر جوش تبسمکده ناز بهار است

چینی‌که شکن‌پرور دامان تو باشد

در دل تپشی می خلد از شبههٔ هستی

یارب‌که نفس جنبش مژگان تو باشد

بیدل سخنت نیست جز انشای تحیر

کو آینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور محمدزاده نوشته:

خواهشمند است مورد زیر را تصحیح فرمایید:
نادرست:
جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد
معموری آن شوق که وبران تو باشد
درست:
جمعیت از آن دل ‌که پریشان تو باشد
معموری آن شوق که ویران تو باشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام