گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۶۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

هرگز به دستگاه نظر پا نمی‌رسد

کور عصاپرست به بینا نمی‌رسد

هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست

هر صاحب‌نفس به مسیحا نمی‌رسد

گل خاک‌ گشت و شوخی رنگ حنا نیافت

افسوس جبهه‌ای که به آن پا نمی‌رسد

این است اگر حقیقت نیرنگ وعده‌ات

ماییم و فرصتی که به فردا نمی‌رسد

از نقش اعتبار جهان سخت ساده‌ایم

تمثال کس به آینهٔ ما نمی‌رسد

در جستجوی ما نکشی زحمت سراغ

جایی رسیده‌ایم که عنقا نمی‌رسد

ما را چو سیل خاک به سر کردن است و بس

تا آن زمان که دست به دریا نمی‌رسد

آسوده‌اند صافدلان از زبان خلق

ازموج می شکست به مینا نمی‌رسد

یک دست می‌دهد سحر و شام روزگار

هیچ آفتی به این گل رعنا نمی‌رسد

در گلشنی که اوست چه شبنم‌، کدام رنگ

یعنی دعای بوی‌گل آنجا نمی‌رسد

رمز دهان یار ز ما بیخودان مپرس

طبع سقیم ما به معما نمی‌رسد

زاهد دماغ توبه به کوثر رسانده‌ای

معذور کاین خیال به صهبا نمی‌رسد

آخر به رنگ نقش قدم خاک ‌گشتن است

آیینه پیش پا وکسی وانمی‌رسد

بیدل به عرض جوهر اسرار خوب و زشت

آیینه‌ای به صفحهٔ سیما نمی‌رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام