گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

غبار دامن‌افشان سحر دامن نمی‌گیرد

فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش

حنا بوسدکف دستی‌که دست من نمی‌گیرد

دلی دارم ادب‌ پروردهٔ ناموس یکتایی

که از شرم محبت خرده بر دشمن نمی‌گیرد

ز تشویش علایق رسته‌گیر آزادطبعان را

عنان آب‌، دام سعی پرویزن نمی‌گیرد

ره فهم تجرد، فطرت باریک می‌خواهد

کسی جز رشته آب از چشمهٔ سوزن نمی‌گیرد

حضور عافیت‌گر مقصد سعی طلب باشد

چرا همّت‌، ره از پا درافتادن نمی‌گیرد

ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب

که صیٌاد از حیا، عمریست نام من نمی‌گیرد

تواضع‌کیش همّت را چه امکان است رعنایی

خم دوش فلک‌، بار سر و گردن نمی‌گیرد

دم پیری ز فیض گریه خلقی می‌رود غافل

در این‌ مهتاب‌ شیری‌ هست‌ و کس ‌روغن نمی‌گیرد

قماشی از حیا دارد قبای نازک‌اندامی

که بوی یوسف ازشوخی به پیراهن نمی‌گیرد

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل

تحیر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام