گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۲۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

دل به خرسندی اگر ترک هوس می‌گیرد

کام عشرت ز نشاط همه‌کس می‌گیرد

نیست اقبال چو اسباب ندامت دربار

عبرت از بال هما بال مگس می‌گیرد

زندگی شبههٔ هستی‌ست‌که مانند حباب

هر که هست آینه‌ای پیش نفس می‌گیرد

بگذر از فکر اقامت‌ که به هر چشم زدن

کاروان صورت آواز جرس می‌گیرد

از ودیعت سپریهای فلک یاس مسنج

به تو این سفله چه داده‌ست‌ که پس می‌گیرد

التقات ضعفا پایه‌‌ی اقبال رساست

شعله است آتش اگر دامن خس می‌گیرد

سرمه رنگ است غبار گذر خاموشان

ای نفس ناله نگردی که عسس می‌گیرد

قطع امیدکن از عمر که موی پیری

شاهبازی‌ ست‌ که چون صبح نفس می‌گیرد

ناله باب است در آن شهر که ما قافله‌ایم

سودها مفت رفیقی‌ که جرس می‌گیرد

طالب بیخبری باش‌که در دشت طلب

رفتن ازخویش سراغ همه ‌کس می‌گیرد

بیدل این دامگه از صید تماشا خالی‌ست

مفت چشمی‌ که نگاهی به قفس می‌گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مسعود نوشته:

این غزل زیبای بیدل نیز چون دیگر اشعارش پیچیده است اما با تامل به معانی آن نزدیک میشویم نکته اشعار بیدل در این است که جان مطلب را در بیت آخر تضمین میآورد میفرماید بیدل این دامگه (دنیا از) صید تماشا (بدست آوردن چیزی)خالیست (تهی است)مفت چشمی ( مفت چنگ کسی و ارزانی کسی) که نگاهی ز قفس میگیرد (که میتواند نگاهش را از دنیا برگیرد )

کانال رسمی گنجور در تلگرام