گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۳۵

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

هرجا نفسی هست ز هستی‌ گله دارد

دیوانه و هشیار همین سلسله دارد

پیچیده به پای طلبم دامن دشتی

کز آبله صد ریگ روان قافله دارد

معذورم اگر طاقت رفتار ندارم

چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد

بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست

از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد

بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت

چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد

محمل‌کش تسلیم ز خود رفتن اشکیم

این قافله یک لغزش پا راحله دارد

در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست

دل می‌رود و دست فسوس آبله دارد

بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق

چون اشک همین یک دل بی‌حوصله دارد

یک‌چند تو هم خانه به‌دوش‌من و ما باش

آفاق در آواز جرس قافله دارد

دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل

بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام