گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

عدم زین بیش برهانی ندارد

وجوب است آنچه امکانی ندارد

گشاد و بست چشمت عالم‌آراست

جهان پیدا و پنهانی ندارد

دماغ ما و من بیهوده مفروش

خیال چیده دکانی ندارد

بخند ای صبح بر عریانی خویش

گریبان تو دامانی ندارد

کف خاک از پریشانی غبار است

به خود بالیدنت شانی ندارد

به نفی اعتبار اندیشه تا چند

شکست رنگ تاوانی ندارد

کسی جز شبهه از هستی چه خواند

سر این نامه عنوانی ندارد

چه دانشها که بر بادش ندادیم

جنون هم کار آسانی ندارد

مروت از دل خوبان مجویید

فرنگستان مسلمانی ندارد

ز اسباب نعیم و ناز دنیا

چه دارد کس گر احسانی ندارد

درین وادی همه‌ گر خضر باشد

ز هستی غیر بهتانی ندارد

خیال زندگی دردی‌ست بیدل

که غیر از مرگ درمانی ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام