گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۱۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نامم هوس نگین ندارد

نظمم چو نفس زمین ندارد

همت چه فرازد از تکلف

دامان سپهر چین ندارد

هستی جز شبهه نیست لیکن

بر شبهه کسی یقین ندارد

در طبع لئیم شرم‌ کس نیست

خست عرق جبین ندارد

هرچند به دامنش بپوشی

دست کرم آستین ندارد

درد وطن ازشکسته دل پرس

چنی جز مو ز چین ندارد

هر سو نظر افکنی اسیریم

صیادی ما کمین ندارد

خود خصم خودیم ورنه‌گردون

با خلق ضعیف‌ کین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

ما و تو خراب اعتقادیم

بت‌، کار به کفر و دین ندارد

تعداد به عالم احد نیست

او در هرجاست این ندارد

هر جلوه ‌که ناگزیر اویی

خواهی دیدن ببین ندارد

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

بیدل سر آفرین ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام