گنجور

از ماست که بر ماست

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » مستزادها
 

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

ازماست که‌برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست

ازماست که‌برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

ازماست که‌برماست

یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است

با تاج وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها

ازماست که‌برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

ازماست که‌برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

ازماست که‌برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست

ازماست که‌برماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست

ازماست که‌برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست

زماست که‌برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست

یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

ازماست که‌برماست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

هرچه برمارفت از تقلید بود
دزد زیرک هستی ما را ربود

شروین پاداش پور نوشته:

با سلا
اگر امکان ویرایش باشه:
” ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنهاست “

شروین پاداش پور نوشته:

با پوزش برای “م” جا افتاده از “سلام” قبل !

در بیت ۱۶ هم “ا” در “از” جا افتاده . :)

نادر نوشته:

با سلام
بهار عزیز چه سرودی قربونت برم
واقعاً از ماست که بر ماست

مهرداد پارسا نوشته:

این سرودۀ زیبا و آموزدۀ ملک الشعرای بهار تداعی گر این شعر از ناصر خسرو قبادیانی است که بی شک بهار نیز در سرودۀ خویش از او الهام گرفته است:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه روی جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
میبینم اگر ذره ای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد او گشت بر او راست
بر بال عقاب آمد و آن تیر جگر سوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فروکاست
گفتا عجبا اینکه ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خواست
زی تیر نگه کرد و پر خویش برآن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

کانال رسمی گنجور در تلگرام