گنجور

داستان کاردار

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » منظومه‌ها » کارنامهٔ زندان
 

کارداری براند گرم به‌دشت

شامگاهان به قریه‌ای بگذشت

لقمه‌ای‌خورد و جرعه‌ای‌پیوست

دیده بر هم نهاد خسته و مست

تاکه‌از باغ خاست بانگ خروس

خواجه‌برجست خشمناک‌و عبوس

گفت کاین مرغ بلهوس شومست

یاوه گوی و فراخ حلقومست

داد فرمان به مهتر و پاکار

کز خروسان برآورند دمار

هرچه آنجا خروس بدکشتند

خاک با خونشان بیاغشتند

نیمشب خواجه چون‌به‌بستر خفت

با ندیمی از آن خویش بگفت

چون‌بخواند خروس صبح ای یار

خیز و ما را ز خواب کن بیدار

گفتش ای خواجه اندربن ماوی

صبح خوانی دگر نماند بجا

سر بریدی خروسکان را باز

مرغ سرکنده کی کند آواز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام