گنجور

کارنامهٔ زندان

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » منظومه‌ها » کارنامهٔ زندان
 

گفتار نخست در عظمت ذات باریتعالی و نقص ادراک بشر: ای نبرده کسی به کنه تو راه

گفتار دوم در خلقت جهان: آن مهندس که این بنا پرداخت

در مذمت مخدرات و مسکرات: باده و این همه ز باده بتر

گفتار سوم سبب نظم کتاب: داشت امسال ماه فروردین

صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان: مثل مردمان خطا نشود

صف زندان نمرهٔ دو: پس ره نمرهٔ دو پیمودم

صف زندان نمرهٔ یک: دیده‌ام من ز بام آنجا را

سبب بنای زندان: بهر آن شد بنای نمرهٔ یک

تمثیل: گشت مردی شریک پرخواری

حکایت حاج واعظ قزوینی: شب آدینه هشتم آبان

در نیکامی و بدنامی می گوید: آه‌ از انسان که‌ چون‌ شود سوی پست

حکایت دیوانه‌ای که سنگ به چاه اندخت: کرد دیوانه‌ای به چاه نگاه

تغییر زندان: نمرهٔ دو بود چو نمره یک

در صفت محبس تأمینات: اندرین ‌حجره‌ام ‌پس‌ از خور و خواب‌

داستان شبی از شب های جوانی: در جوانی چنان که می‌دانی

غزل مرادف: هرکه او یار محترم دارد

خواب دیدن بهار سنائی را: خفته بودم شبی به خانهٔ خویش

گفتار چهارم در صفت استاد گوید: گیتی از اوستاد باشد راست

در فایدهٔ علوم: علم از بهر چیست ای استاد

در صفت شیّادان لفّاظ که با دانستن چند اصطلاح خود را عالم نامیده و درمجالس سخن می گویند: بود مردی ز هر هنر عاری

در فضیلت شاگردی کردن: ز اوستادی کهن بگیر سراغ

در فواید اختصاص و تقسیم کارها میان مردم دانا: نیک بـنگر بـدان بـنای بلند

در وظیفه‌شناسی: رسم مکتب بود که استادت

در وصف باغچهٔ بهار و شرح حال او در خانه: موسم نوبهار خانهٔ من

حبس شدن بهار بار دیگر: دشمن بنده بود «‌درک‌هی‌»

خطاب به نزدیکان شاه: ای که نزد شه آبرو داری

گفتار پنجم در دین و آیین و صفت وجدان: هان بهارا مکوب آهن سرد

داستان رفیق بی‌وجدان: داشت مردی جوان رفیقی چند

در اخلاق و نفوس زنان: این جوان داشت خانمی مقبول

دعوت شوهر زن را به کیش وجدان: داشت اصرار شوهر نادان

نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار: یار طرار از این به تنگ آمد

درشتی کردن شوهر با زن خود: گفت با زن که این اداهایت

محشور شدن دو خانواده: این کشاکش بسی نگشت دراز

در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود به‌دست رفیق بدگوهر: دیرگاهی بر این وَتیره گذشت

حکمت: پیش زن مدح دیگران مکنید

جعل‌ نامه و گرفتار ساختن مرد بیگناه: نامه‌ای ساخت پس به خط رفیق

غزل در بیان مذهب نوخاستگان: مرد باید که دل دژم نکند

داستان مرد حکیم: داشت همسایه‌ای به حبس مقیم

داستان حبس مرد حکیم: یار جست از حکیم زندانی

حکایت مرغ پیر که به دام افتاد: خواندم ‌اندر حدیث « کنفوسیوس‌»

داستان مهندسی که گنج‌خانه ساخت: ظالمی داشت زر برون ز حساب

عاقبت کار وجدان‌فروش و رها شدن رفیق از بند: چون ‌ز حبس ‌جوان ‌سه سال گذشت

ا ندرز: هرکه عرض کسان دهد بر باد

آمدن سرمایه‌داری و رفتن دین: تا که سرمایه یافت آزادی

پنجمین ماه در زندان: تیر و مرداد هم به بنده گذشت

حبس شدن مدیر ناهید در اتاق بهار: شب بدیدم در آن سرا تختی

شمه‌ای از تاریخ خراسان: گرچه‌زرتشت‌از خراسان خاست

حکایت محمود غزنوی: شد چو محمود غزنوی سوی ری

گفتار ششم عزیمت بهار به اصفهان و شرح آن: ماه مرداد چون به پایان شد

داستان مسافرت به یزد: هفته‌ای بود کاندر آن خانه

قطعه: لولیئی گفت با پسر، هشدار

در شکایت از خالق: چون که نومید بودم از تهران

سیل در اصفهان: در زمستان هوای اصفاهان

آخر سال: ماه اسفند نیز شد گذری

حکایت کسی که با پلنگ دوستی کرد و موشان را بیازرد: گرگ خوبی ز پردلان گروه

گفتار هفتم در سیاست و شرط ریاست: آنچه اکنون سیاستش خوانی

حکایت در بخل و امساک: چون به‌ شاهی‌ نشست‌ پور زبیر

حکایت پیشوای سمرقند: در سمرقند پیشوایی بود

حکایت جود و بخشش محمود: بود محمود زابلستانی

حکایت اشرف خر: خود شنیدی حدیث اشرف خر

حکایت احمد شاه قاجار و مال اندوختن او: این چنین بود احمد قاجار

صفت عدالت: آسمان‌ها ز دل برپا شد

در عقل و علم: خرد و داد و راستی کرم است

حکایت گراز: در خیابان باغ‌، فصل بهار

خطاب به دروغگویان مصلح نما: ای درآورده بازی اصلاح

در مذمت ظلم و ظالم: چون اساس زمانه گشت درست

حیونات منقرضه: حیوانات سهمگین بزرگ

حکایت عمالقه: خود شنیدی حدیث عوج عناق

حکایت در معنی‌: الناس علی سلوک ملوکهم: چون‌ ز عهد مسیح‌ پیغمبر

در مذمت سرکشی و عیب‌جویی: در بر مام و باب خاضع باش

گفتار هشتم بازگشت به تهران در اردیبهشت ۱۳۱۲: آمد اردیبهشت‌، ای ساقی

شرح تفتیش کردن مأمورین دولت در راه: چون رسیدم به چند میلی ری

شرح ملاقات آیرم رئیس شهربانی: در «‌اوین‌» داشتم گلستانی

گفتار نهم در تغییر اوضاع: کار کشور گرفت لون دگر

ملاقات دوم با آیرم: پس چندی امیر دولت بار

تمثیل: مردی از فاقه در امان آمد

داستان کاردار: کارداری براند گرم به‌دشت

فرار آیرم از ایران: میر لشگر ز من مکدر گشت

در ریاست سرپاس مختاری: داد شه جای او به مختاری

داستان انقلاب خراسان: و آن قضایا که در خراسان بود

در صفت پاسبان: پاسبان باید از نژاد اصیل

گفتار دهم در صفت زن گوید: چادر و روی‌بند خوب نبود

در صفت زن خوب: زن‌شناسم به روی همچو نگار

صفت زن بد: نیز دانم زنی ثقیل وگران

در طبیعت زن: راست خواهی زنان معمایند

گل و پروانه: بامدادان به ساحت گلزار

شعور پنهان و شعور آشکار: دو شعور است در نهاد بشر

خاتمهٔ کتاب شهید بلخی: بود روزی شهید بنشسته