گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » غزلیات
 

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشه‌ ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل نگه ندارد

حریف کم‌ظرف‌ ز روی‌ معنی

بود سبویی که ته ندارد

حدیث حال تبه چه داند

کسی که حال تبه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل‌، پادشه ندارد

عداوتی‌ نیست‌ قضاوتی‌ نیست

عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی‌ بگوید به‌ آن‌ ستمگر

بهار مسکین گنه ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام