گنجور

شمارهٔ ۸۸ - یک شب شوم‌!

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » قصاید
 

شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند

اختران میخ بر این برشده درگاه زدند

راهداران فلک بر گذر راهزنان

به فراخای جهان ژرف یکی چاه زدند

چرخ‌داران سپهر از مدد بارخدای

آتش اندر تن اهریمن بدخواه زدند

خاکیان نیز به برچیدن هنگامه دیو

بر زمین بانگ توکلت علی الله زدند

خصم درکثرت و قانون‌طلبان در قلت

به قیاسی که تنی پنج به پنجاه زدند

چارده تن به فضای فلک آزادی

نیم شب همچو مه چارده خرگاه زدند

خواستند اهرمنان تا ز کمینگاه مرا

خون بریزند از این رو ره و بی‌راه زدند

ناگهان واعظ قزوین به کمینگاه رسید

بر سرش ریخته و زندگی‌اش تاه زدند

خبر آمد بمهادیو که شد کشته بهار

زین خبر دیوچگان خنده به قهقاه زدند

بار دیگر خبر افتاد که زنده است بهار

زان تغابن نفس سرد به اکراه زدند

رهزنان راه زنند از پی نان پاره و زر

لیکن این راه‌زنان راه پی جاه زدند

بیدقی راه نه پیموده وزبری شد و گفت

تا دغل‌پیشه وکیلان بعری‌ شاه زدند

بازیئی بود سراسر به خطا و به دغل

وین از آن بود که شطرنج به دلخواه زدند

خاک در دیدهٔ صاحب‌نظران افکندند

قفل خاموشی یک چند بر افواه زدند

پیه بد نامی یک عمر به تن مالیدند

بند بر دست و زبان و دل آگاه زدند

خویش را قائد و سردار و مقدم خواندند

تا بدین حیله قدم بر زبر .... زدند

... مولای وطن آمد و بر درگه وی

کوس ما فی یده کان لمولاه زدند

دوحهٔ فقر و عنا غرس نمودند به ملک

لوحهٔ عز و غنا بر سر بنگاه زدند

این گدا مردم نوخاسته بی‌زحمت و رنج

قفل بر گنج پر از تنسق و تنخواه زدند

سفلگانی که به کاغذ لغشان کاغذ نه‌

بر در خاتم و زر پردهٔ دیباه زدند

گرسنه محتشمان حلقهٔ دریوزه گری

نیمشب بر در پیله‌ور و جولاه زدند

‌*‌

*‌

بر تو ای ‌واعظ‌ مسکین‌ دل ‌من ‌سوخت از آنک

خونیان بر تو چنان ضربت جانکاه زدند

ره دیرینه نهادی و گرفتی ره قوم

لاجرم ره به تو، آن فرقهٔ گمراه زدند

تا شدی فتنهٔ دیوان سلیمان صورت

مر ترا در حرم قدس به شب راه زدند

عوض موعظت و پند شدی صاحب رعد

زان رهت برق فنا برتن چون کاه زدند

شدی از قزوبن تا تمشیت رعد دهی

جای رعدت به جگر، صاعقه ناگاه زدند

به مراد دل درگاهی بردرگه داد

رفتی و دشنهٔ ظلمت به جگرگاه زدند

به ‌هوا خواهی ‌قومی ‌شدی از ره که نخست

در تغنی ره مرگ تو هواخواه زدند

کشتهٔ وجه شبه گشتی و این بی ‌بصران

بَدَل من رهت از جملهٔ اشباه زدند

آن سگان بودند آمادهٔ آزردن ماه

عف‌عفی کرده و پنهان همه شب آه زدند

ماه و ماهی چو به سه حرف شبیهند بهم

پنجه بر ماهی مسکین بَدلِ ماه زدند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

merce نوشته:

در زمان رضا شاه و گویا به دستور او محمد درگاهی که کلانتر بوده معروف به ”ممد چاقو“قصد کشتن بهار را داشته و در کمین که بهار از مجلس خارج شود ( بهار آن زمان سخن گوی اقلیت چهارده نفره مجلس به ریاست مدرس بوده و مورد خشم رضا شاه) بهار بعد از استیضاح در راهرو با عده ای مشغول گفتگو بوده که مدیر و صاحب روزنامه رعد قزوین بنام واعظ قزوینی از مجلس خارج می شود و چون با قد کشیده و اندام باریک شباهت خاصی به بهار داشته به اشتباه قصد جانش می کنند ، او فرار میکند ولی جانیان جلو در مسجد سپهسالار او را
می گیرند و سر می بربد .سر را جلو چراغ بستنی فروش محله میبینند و به اشتباه خود پی می برند
این که می گوید : خصم در کثرت و قانون طلبان در قلت ، منظور از قلت همین چهارده نفرند
مهادیو ، نظرش به رضاشاه است به معنای ”دیوبزرگ“ که گویا ان زمان در سفارت فرانسه این خبر را به او می دهند و رضا شاه با تبسمی می گوید خبر رسید که بهار را هم کشتند

امین کیخا نوشته:

البته بهار استاد و سبک شناس و روان نهاد است ولی دانش فزایسته ای از پهلوی ندارد و نیز عربی فرزام و بی لغزشی نمی دانسته و نیز زبانهای اروپایی را نمی فهمیده است . ولی استادی بزرگ است بهر سو باید خو کنیم که بی سویه گیری بنویسیم و همدیگر را لغزشپذیر بدانیم و تیز نگاه کنیم . موردی از کاستیکاریهای بهار در رساله التنبیه نوشته حمزه اسفهانی پیشتر در کتاب ها و مقالات آمده است .

امین کیخا نوشته:

باز به بهار درود می فرستم خواستم این نیست که او را کوچکتر از آنچه بوده نشان بدهم ایشان جزو نفرهای نخستینی هستند که برای امروز ما کتاب به جا گذاشته اند پس اینکه امروز کسی خرده ای به دیروز او بگیرد را نباید چیز شگفتی دانست . من باز بر این بزرگوار درود می فرستم

Merce نوشته:

با ادای احترام
جناب کیخا تعجب می کنم که در مورد اتفاق حقیقی و تاریخی چنین بانیان ادب را به قلم تحقیر یاد می کنید
هیچ کس همه چیز نمی داند . ندانستن زبان غیر عیب نیست . که : گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنکه هست گیرند
من از گفته های استاد دکتر محمد جعفر محجوب نقل قولی آوردم که مقرون به حقیقت است و تاریخی و لکه ی ننگی بر پیشانی دیکتاتور ها
تاریخ بی سویه می نگرد
اگر شما طرفدار رضا خان هستید که از نوشته ی شما چنین بر می آید دلیل بر این نیست که لغزشهای او را بپوشانید . کاش حال که از به قول شما ” نفهمی های “ استاد بهار ذکری کرده اید از شاهکارهای بی بدیل پهلوی ها هم یادی می کردید
هر چند در نوشتار دوم تان ضمن پوزش پنهان بر تحقیر قبلی بار دیگر صحه کزارده اید ، ولی ….برایتان
متأسفم

شمس الحق نوشته:

حقیر ذر این یکی دو سالی که با گنجور و حاشیه نویسانش آشنا شده ام از جناب دکتر کیخا با ملاحظه تر و انسان تر که همه اقوام و نژاد ها را بدلیل انسان بودن مشمول حقوق انسانی خود بدانند و هر بزرگی را با صفات نیکویش بستایند و خصلت های احتمالی بدش را نا دیده انگارند و متواضع تر و برغم دانش عظیمی که در زمینه های غیر پزشکی از قبیل تاریخ و لغت شناسی وآشنایی با چند زبان غیر فارسی دارد ، هرگز ندیده ام که ذره ای غرور و خود پسندی در کلامش موجود باشد
اینجا هم هرچه دو حاشیه ای که در خصوص ملک الشعرا نوشته اند را کاویدم ، علتی برای اینهمه کم لطفی جناب merce نیافتم و مایلم ایشان توضیح بیشتری در خصوص حرمت شکنی این پزشک دانشمند جوان بفرمایند . قبلاً از ایشان سپاسگزاری میکنم .

امین کیخا نوشته:

نمیدانم چگونه باید می نوشتم که قصدم خرد کردن استاد بهار نیست .بهر حال ببخشید . برای من خاموشی از همه چیز بهتر است .اینجا کسی گوش نمی دهد همه تنها می گویند . من خیلی وقت است این را فهمیده ام و از اینکه این همه همه جای این تارسیت پرگویی کرده ام گاهی ناخوشنودم . من خاک راه شما هستم . ممنون از همه چیز .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق مهربان و نیکرایم

سپاس از اینهمه بزرگواری که در حق من میکنید .

شمس الحق نوشته:

راست میگویی دکتر اینجا کسی گوش نمیدهد ، وقت شنیدن دندان خود تیز میکنند که چه پاسخ دندان شکنی به حریف بدهند ، اما نرو دکتر ، من به عشق خواندن مطالب شیرین تو و چند یار دیگر مانده ام ، شما اگر نباشی جای خالیت را چه کس پر خواهد کرد ، خواهش میکنم بمان

Merce نوشته:

باز هم با ادای احترام
و به شما جناب شمس الحق
لب کلام من این بود که از یک واقعه ی تاریخی نقل قولی کرده ام. و جناب کیخا بر بهار خرده گرفته اند که زبان عربی و یا اروپایی را فهم نمی کند اصلا به موضوع داستان اتفاق افتاده ربطی نداشت
ایشان مرا متهم به یکسویه نگری کردند ، و بهار را باکوششی ناتوان تحقیر کردند من از بهار دفاع نمی کنم ولی هر صحبتی پیش بیاید که نباید به عیب جویی بزرگان پرداخت .
من هیچگاه خودم را در حد جناب کیخا نمی دانی چون سوادی ندارم که اظهار نظری بکنم . تنها دلم نمی خواست زحمت کشان خطه ی ادب که در گذشته اند و نیستند تا از خود بگویند ناروایی نثار گورشان بشود . دندان هم تیز نکرده ام که جوابی بدهم حضرتعالی بفرمایید تا این حقیر قلم در کشم

Merce نوشته:

ببخشید تصحیح مکنم
من هیچگاه خودم را در حد جناب کیخا نمی دانم چون سوادی ندارم

Mehr نوشته:

سلام بر همه حاشیه نویسان عزیز
بااجازه شما کیخای عزیز و شمس الحق و آقای مرس شاید ”مرسده“ خانم
اولین بار است حاشیه نویسی میکنم ولی مشتری خوبی بر این حاشیه ها هستم از مرس به جز یکی دوبار بیشتر حاشیه نویسی ندیدم مثل اینکه ید طولایی در ادبیات داشته باشند خواهش میکنم ایشان خودشان را معرفی کنند تا آشنایی بیشتری داشته باشیم چنانچه شمسالحق عزیز کیخای گرامی را معرفی کردند
و اما بحث داغ در مورد این شعر ملک الشعرای بهار.
دیدم که مطلبی تاریخی را آقا یا خانم مرس نوشته اند بدون حب و بغض که غرض اصلی شاعر را از سرودن این قصیده بیان کرد که من بی اطلاع برایم بسیار جالب بود . تحقیق کردم کاملن خلاصه یی از واقعه بود که مقصود شاعر را در سرودن قصیده برایم روشن ساخت
ولی من نفهمیدم چرا آقای کیخا کاستی های بهار را پر رنگ کرده و بر او به کم دانستن زبان عربی و نفهمیدن زبانهای اروپایی خرده گرفته آیا همچنانکه شمس الحق عزیز در مورد شخصیت والای استاد کیخا فرمودند که ایشان خصلتهای احتمالی بد دیگران را نادیده میگیرند استاد کیخا نادیده گرفته اند و یا ایشان نشانی ” کاستیکاریهای “بهار را هم اعلام فرموده اند .
آقا یا خانم مرس بدون توهین و با احترام جوابیه یی برایشان نوشته اند و به بی ارتباط بودن سخن استادکیخا با موضوع صحبت اشار کرده
نوشته اید کسی گوش نمیدهد همه دندان تیز کرده اند تا جوابی بدهند . که اگر گوش نمیکنند چگونه جواب میدهند انتظار داشتم به کسی که سخن شمارا با احترام نقد کرده توهین نکنید
من شنیده ام که استاد بهار با زبان فرانشه آشنایی داشته اند و از قصائدشان بر میاید که با زبان عربی نیز نا آشنا نبوده اند . خدا میداند ولی این هم در زمرهٔ کاستی ها نیست اگر حق باشماست قهر معنی ندارد بمانید تا دیگران استفاده کنند این بحث ها هم آموزنده است
موفق باشید

شمس الحق نوشته:

جناب بهمن خان عزیز
آن جملۀ کذایی که اینجا کسی گوش نمیکند و دندان تیز میکند که جواب بدهند از حقیر است و مراد از اینجا گنجور نیست و وطن ماست و شخص خاصی مورد نظر حقیر نبوده است و این حواشی گنجور هم نیست ، مکالمات روزمره مردمان است وگرنه در گنجور که کسی گوش نمیدهد ، خوانده میشود ، سوء تفاهم شده است دوست عزیز مباد آنروز که خدای ناکرده به کسی توهین و بی احترامی کنم ، با ابن احوال اگر نحوۀ سخن راندن این کمترین چنان تصوری ایجاد کرده است عمیقاً متأسفم و پوزش می طلبم .

امین کیخا نوشته:

merce و mehr امید دارم با پوزشپذیری و بزرگواری از لغزش من بگذرید این ناهمدریابی ها بخاطر رودرو نبودن است . من استاد بهار را مرد کم نظیری می بینم .به گمانم اشتباهی شده است .

دکتر ترابی نوشته:

باز هم زحمت می افزایم ( و ، در من این عیب قدیم است و به در می نشود ….)
در باره ملک الشعرا بهار، فرزند ملک الشعرا زاده ۱۲۶۶ خورشیدی گمان نداستن عربی بسیار بعید است.

Merce نوشته:

جناب استاد کیخا
خوشحالم که با شکسته نفسی و بزرگواری همه چیز را ختم به خیر گرداندید
امید که باز هم از محضر شما چون گذشته استفاده کنیم
از دوست تازه مان جناب ” مهر “ نیز سپاسگزارم که بی سویه به داوری نشستند

دلم میخواهد با چند بیت با بهار هم نوا شوم. شاید آبی برسنگ گور این دلسوخته ی ایرانزمین بریزم

لب اگر باز کنم ناله کجا ؟ فریاد ست
بجز اینست مگر؟ آنچه رسد بیدادست
ما نبودیم پی نان شب و راحت خویش
آنکه نان خواهد و آذوقه چه خام افتادست
سر فرازی و هنر از قبل آزادیست
ما همانیم که گفتیم قلم آزادست
چون شکستند قلم را دگر آزادی چیست
هر کجا پای نهادیم خراب آبادست
جوهری بود برین کلک و بخشکید ز جور
دیرگاهیست که لب از لب خود نگشادست
ای ادیبان ِ اسیر ِ ستم ِ استبداد
لب تان دوخته اما قلم از پولادست
خوش نوشتید که پوشال بود کاخ ستم
خانه ی ظلم حقیراست ، چه بی بنیادست
آزاده باشید

Mehr نوشته:

به به
نگفتم آقای مرس یا خانم مرسده ید طولایی در ادبیات دارد ؟
من خواهش میکنم ایشان تا حدودی خودشان را معرفی کنند و بیشتر حاشیه بنویسند بهرحال از این چند بیت که نشان از طرز تفکر و استطاعت ادبی شماست لذت بردم
موفق باشید

شمس الحق نوشته:

جناب بهمن آقا
با پوزش از این تأخیر در جستجوی چیزی بودم که به فرمایش شما رسیدم و اگرچه پاسخی خدمتتان عرض کرده ام ولی آن کافی نبود ، موضوع دندان تیز کردن یک اصطلاح است که شاید امروز مورد استفاده نباشد تنها می خواستم مجدداً عذر خواهی کنم و عرض کنم که حقیر که باشم که به حضرتعالی بگویم چه بکنید و چه نکنید ، امیدوارم جسارت حقیر را بخشیده باشید . با احترام

سید نوشته:

جناب شمس الحق
درود
این بهمن را از کجا آورده اید ؟
اگر منظورتان خانم مرسده است که بهمن نام مرد است
اگر مهری بانوست که باز همچنین
ولی مرحبا به شما و استاد کیخا که پوزش خواستید
پر بار و دراز باد عمرتان
و آفرین بر مرسده خانم با این غزل زیبایشان

سمانه ، م نوشته:

آقا سید
درود بر شما
بیاد دارم که در حاشیه ای در گنجور
جناب دکتر ترابی که یادشان گرامی و ترک گنجور کرده اند ، با ان نثر دلکش مخصوص به خود
مرسده بانو را ، ”شاعر هزار فروردین در سینه“ ، خوانده بودند
عمر هردوان و شما دراز باد

شمس الحق نوشته:

آقا سید عزیز موضوع مربوط به اوایل سال ۹۳ یا اواخر سال ۹۲ می شود که بدیهیست حقیر بخاطر نمی آورم ، اما در یکی از این تواریخ مدتی حدود ۲ ماه گنجور رنجور شد و سایت غیر قابل استفاده گشت ، بعد که اوضاع مرتب شد به مدت ۲ ماه و اندی کل سوابق و حواشی درج شده از فایل ها پاک شد و هرگز باز نگشت ! بطور مثال همان حدود دو ماه و اندی از نوشته های خود بنده هم پاک شد و رفت که رفت ! موضوع جناب بهمن احتمالاً یکی از این موارد است و مشابه ایشان در اغلب صفحات حواشی نیز وجود دارد . با کمال احترام .

کانال رسمی گنجور در تلگرام