گنجور

شمارهٔ ۴۳ - غم

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » قصاید
 

گویی علامت بشر اندر جهان‌، غم است

آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است

شاعر پیمبری است خداوند او شعور

کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است

هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب

الهام‌ها فرستد و جبریل او غم است

بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشق

این هر دو مار با همه کس یار و همدم است

ماریست عقل‌، یک‌دم و چندین هزار سر

یعنی که عقل با غم بسیار توام است

ماریست عشق‌، یکسر و چندین هزار دم

یعنی غمی که بر همه غم‌ها مقدم است

هر زنده‌ای که نیست گرفتار این دوبند

او آدمی نه‌، بل حیوان مسلم است

نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیست

رنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است

دیدم به عمق جنگل هندوستان‌، بهار

جوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام