گنجور

شمارهٔ ۱۸۴ - از زندان شاه

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » قصاید
 

یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین

شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین

فرق بلندش دهد جمال به فرقد

پر کلاهش دهد فروغ به پروین

جرعه‌ای از مهر اوست چشمهٔ حیوان

اخگری از قهر اوست آذر برزین

قائد صد کشور است بر زبر تخت

آفت صد لشکر است بر زبر زین

هست دلش بستهٔ سعادت کشور

چون دل خسرو به دام طرهٔ شیرین

تکیه به شمشیر خویش دارد این شاه

نی چو ملوک دگر به بالش و بالین

زنده بدو نام‌های فرخ اجداد

قارن و گشتسب شاه و سورن و شروین

نفس عصامیش برنشاند به مسند

نی ستخوان‌های خاک خوردهٔ پیشین

شاید تخمین عزم و جزمش کردن

قطرهٔ باران کس ار شمرد به تخمین

گر بوزد صرصر نهیبش در باغ

برجهد از لاله برگ، خنجر و زوبین

ور گذرد نکهت عطایش بر دشت

بردمد از خار خشگ‌، لاله و نسرین

ملک ستانا، خدایگانا، شاها

رحمی بر چاکر و ثناگر دیرین

خشم تو بر من فرود مقدرت تست

قدرت خود بنگر و ضعیفی من بین

شاهین گنجشک را شکار نسازد

عمری اگر بی‌خورش گذارد شاهین

جرم رهی چیست تا به گوشهٔ زندان

همچو جنایت گران بماند چندین

چندی بودم به سمج دیگر محبوس

همچون گنجشک‌، بستهٔ قفس کین

آوردندم کنون به محبس بالا

محبس بالا بتر ز محبس پایین

هست وثاقم به روی شارع و میدان

ناف ری و رهگذار خیل شیاطین

چق چق پای ستور و همهمهٔ خلق

فرفر واگون و بوق و عرعر ماشین

تق تق نجار و دمدم حلبی‌ساز

عربدهٔ بنز همچوکوس سلاطین

زنگ بیسیکلت هفاهف موتوشیکلت

زبن دو بتر طاق طاق گاری بیدین

کاخ بلرزاند و صماخ بدرد

چون گذرد پر ز بارکامیون سنگین

وان خرک دوره گرد و صاحب نحسش

هردوبهم هم صدا شوند وهم آیین

این یک عرعر کند به یاد خریدار

وآن یک عرعرکند چوبوید سرگین

سیبی و آلویی و هلویی و جوزی

گاه به بالا روند وگاه به پایین

پیش طبقشان ترازویی و چراغی است

کاین را لوله شکسته و آن را شاهین

این یک گوید بیا به سیب دماوند

آن یک گوید بیا به آلوی قزوبن

آن یک گویدکه نیست شهد و طبرزد

همچوهلوی رسیده‌ام‌خوش وشیرین

لیک چه شهد و طبرزدی که در آخور

خر نخورد زان به ضرب پتک و تبرزبن

برلب استخر دیده‌ای که ز غوکان

شب چه بساطی است‌، آن به‌عین بود این

تا طبق کالشان تمام نگردد

هیچ نبندند لب ز بخ بخ و تحسین

انجیری تا دو دانه‌ای بفروشد

خواند هردم هزار سورهٔ والتین

راست چو اندر میان مجلس شورا

بحث وتشاجر به‌حل و فصل قوانین

بدترازین هرسه،روزنامه‌فروش است

زبر بغل دسته دسته کاغذ چرکین

آن یک گوید که‌های گلشن و توفیق

مختصر واقعات قمصر و نائین

این یک گویدکه‌ های کوشش و اقدام

کشتن پور ملخ به خوار و ورامین

عکس فلان کنت کاو به سال گذشته

بسته به رم با فلانه کنتس کابین

ناخن اگر روی مس کشند چگونه است؟

هست صداشان جگرخراش دو چندین

درگلوی هریکی توگویی گشته است

تعبیه طبل سکندر و خم روئین

از همه بدتر سر و صدای گداهاست

کاین‌یک والنجم خواند آن‌یک یاسین

گوید آن یک بده به نذر ابوالفضل

یک دو سه شاهی به دست سید مسکین

وآن دگر اندر پیاده رو به بم و زیر

نوحه کند با نوای نازک و غمگین

نره‌خری کج نموده پای که لنگم

گاهی برلب دعا وگاهی نفرین

پیرزنی چند طفل زرد نگونسار

گرد خود افکنده همچو بوتهٔ یقطین

یک طرف آید خروش دستهٔ کوران

کوری خواند دعا و مابقی آمین

آید هردم قلندر از پی درویش

همچون تشرین که آید از پس تشرین

وز طرفی‌ها یهوی آن زن و شوهر

با دو سه طفل کرایه کردهٔ رشکین

بس که هیاهوی وداد وقال ومقال است

مرد مجامع ز هول گردد عنین

ز اول صبح این بلا شروع نماید

وآخر شب رفته رفته یابد تسکین

تازه به بالین سرم قرار گرفته

بانگ سگانم برآورند ز بالین

هست خیابان ز هول‌، بیشهٔ ارمن

بنده چو بیژن در آن و خواب چو گرگین

وز در دیگر صدای پای قلاور

از دل و جانم قرار برده و تمکین

خوابگه‌ تنگ من بود به شب و روز

از تف مرداد مه چو کامهٔ تنین

گرمی مرداد مرده‌ام بدر آورد

قلب اسد هم بسوخت بر من مسکین

سجین گردد چو در به‌بندم و چون باز

در بگشایم‌، چو محشری ز مجانین

گاه ز سجین برم پناه به محشر

گاه ز محشر برم پناه به سجین

خواب ز چشمم به سوی هند گریزد

همچو بهیم از نهیب لشکر غزنین

بس که دراین تنگنای در غم و رنجم

مدحت شه را به جهد سازم ترقین

شاها چون من سخن‌سرای کم افتد

شاهد من این چکامهٔ خوش رنگین

گرچه به رنج اندرم ز قهر شهنشاه

عزت شه خواهم‌ از خدای به‌ هر حین

زانکه وطن‌خواهم و نجات وطن را

دارم چشم از خدایگان سلاطین

عرصهٔ این ملک بوده است ازین پیش

از یمن و مصر و شام تا ختن و چین

وز لب دانوب تا به عرصهٔ پنجاب

یافته از عدل و داد و ایمان تأمین

فتنهٔ یونان وتازی و مغول و ترک

پست نمود این بلند کاخ نو آئین

چون تو شدی جانشین کورش و دارا

گشت ز تو تازه آن زمانهٔ پیشین

بود وطن همچو باغ بی‌در و دیوار

تاخته دزدان به میوه‌ها و ریاحین

عزم تو برگرد آن کشید حصاری

وز بر آن برنهاد تیغ تو پرچین

بوکه ز فرتو خون تازه درآید

بار دگر اندرین عروق و شرائین

ملک زکف رفته بازگیری و بندند

پیش سپاه تو شهرها همه آنین

بنده بهار اندر آن فتوح نوا نو

گشاید به تازه تازه مضامین

کرده بهر ماه نو سرودی تصنیف

کرده بهر سال نو کتابی‌ تدوبن

گرچه خود اکنون پیاده‌ایست بر این نطع

گردد از فر اصطناع تو فرز‌بن

تا که جهانست شهریار جهان باش

یافته کشور ز عدل و داد تو تزئین

رایت عزت به اوج مهر فرو کوب

لکهٔ ذلت ز چهر ملک فرو چین

تا ز دل و جان بپاس جان تو گویند

مردم ایران دعا و جبریل آمین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد علی محمدی نوشته:

هنوز هم که۸۵سال اززجراین شاعرسترگ درآن زندان می گذرد،اشک به چشمم می آیدومتأسف می شوم که چرا مردی بینظیر بااین همه فضل ودانش بایدعمرعزیزش رادرزندان باآن شرایط سپری کندکسی که یک ساعت ازعمرش معادل یک عمربعضی ادبای امروزین ماست.آه ودردا ودریغا…………..

محمدعلی محمدی نوشته:

هنوز پس از۸۵سال که اززجراین شاعرسترگ درآن زندان می گذرددلم بغایت می سوزد که چرا وبه چه گناهی این مرد بی نظیر بایددرزندان بماندواین مایه جفاتحمل کند؛کسی که هر ساعت ازعمرش معادل یک عمر دیگران بود.

کانال رسمی گنجور در تلگرام