گنجور

قصیدهٔ ۷

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید
 

مانده‌ام در شکنج رنج و تعب

زین بلا وارهان مرا، یارب!

دلم آمد در این خرابه به جان

جانم آمد در این مغاک به لب

شد چنان سخت زندگی که مدام

شده‌ام از خدای مرگ طلب

ای دریغا لباس علم و هنر

ای دریغا متاع فضل و ادب

که شد آوردگاه طنز و فسوس

که شد آماجگاه رنج و تعب

آه غبنا و اندها! که گذشت

عمر در راه مسلک و مذهب

غم فرزندگان و اهل و عیال

روز عیشم سیه نموده چو شب

با قناعت کجا توان دادن

پاسخ پنج بچهٔ مکتب ؟

بخت بد بین که با چنین حالی

پادشا هم نموده است غضب

کیستم ؟ شاعری قصیده سرای

چیستم ؟ کاتبی بهار لقب

چیست جرمم که اندر این زندان

درد باید کشید و گرم و کرب ؟

به یکی تنگنای مانده درون

چون به دیوار، درشده مثقب

روز، محروم دیدن خورشید

شام، ممنوع ریت کوکب

از یکی روزنک همی بینم

پاره‌ای ز آسمان به روز و به شب

شب نبینم همی از آن روزن

جز سر تیر و جز دم عقرب

دزد آزاد و اهل خانه به بند

داوری کردنی است سخت عجب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام