گنجور

قصیدهٔ ۱۹

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید
 

سنبل داری به گوشهٔ چمن اندر

نرگس کاری به برگ یاسمن اندر

در عجبم ز آفریدگار کز آن روی

لاله نشاند به شاخ نسترن اندر

ای صنم خوبرو! به جان تو سوگند

کم ز غم آتش زدی به جان و تن اندر

گاهی بی‌خویشتن شوم ز غم تو

گاه بپیچم همی به خویشتن اندر

سخت بپیچم که هرکه بیند گوید:

« هست مگر کژدمش به پیرهن اندر؟»

زار بنالم چنان که هرکس بیند

زار بنالد به حال زار من اندر

روی تو در تاب تیره زلف تو گویی

حور فتاده به دام اهرمن اندر

دام فریبی است طره‌ات که مر او را

بافته جادو به صد هزار فن اندر

صد شکن اندر دو زلف داری و باشد

بندی پنهان به زیر هر شکن اندر

صد گره افتد به هر دلی که به گیتی است

گرش به دلها کنند سرشکن اندر

چند کز آن زلف برستردی امروز

مشک نباشد به خطهٔ ختن اندر

زلف سترده مده به باد که در شهر

جادوی افتد میان مرد و زن اندر

جادوی اندر میان خلق میفکن

نیکو اندیشه کن بدین سخن اندر

جادوی و گربزی چو شد همه جایی

ملک درافتد به حلقهٔ فتن اندر

چون گذرد کارها به حیلت و افسون

هیچ بندهد کسی به علم تن اندر

مردم نیرنگ ساز را به جهان در

جای نباشد مگر به مرزغن اندر

زلفک تو حیله‌ساز گشت و سیه‌کار

زآنش ببرند سر بدین زمن اندر

قد تو چون راستی گزید، به پیشش

سجده برم چون به پیش بت، شمن اندر

در غمت ار جان دهم خوش است که مردن

شیرین آید به کام کوهکن اندر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام