گنجور

شمارهٔ ۱

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » دیوان اشعار » مثنویات پراکنده
 

گر نبود خنگ مطلی لگام

زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زر ناب

با دو کف دست، توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان، آن و این

هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود جامهٔ اطلس تو را

دلق کهن، ساتر تن بس تو را

شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی، همه دارد عوض

در عوضش، گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار

عمر عزیزیست، غنیمت شمار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید نوشته:

ای کاش این شعر شیخ بهایی در زمان ما بیشتر مورد توجه قرار می گرفت

ابوطالب رحیمی نوشته:

نمی دونم کجا شنیدم یا این که منبع موثقی داره یا نه اما این بیت هم فکر می کنم مربوط به همین شعر باشه:

ور نبود دلبر همخوابه پیش // دست توان کرد در آغوش خویش

شهاب داغباشی نوشته:

سلام آقای رحیمی
نه این بیت زیبایی که فرمودید مربوط به بیت آخر یک حکایت از گلستان از باب قناعت هست

بابک نوشته:

جایی این بیتم جزع این شعر خوندم نمی دونم از شیخه یانه؟ گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی

مریم نوشته:

مدت هاست عمر عزیز بی مقدارترین چیز در دنیاست! واقعا شعر زیبایی است. گرفتار ظواهر دنیوی شدن و فراموش کردن انسانیت کار بشر امروزی شده! افسوس…

محمد نوشته:

باسلام

شیخ بهایی رحمة الله علیه این شعر را در جواب جناب سعدی گفته اند، حکایت ۲۹ گلستان سعدی
این مطلب را خود شیخ بهایی در کشکولشان تصریح کرده اند.
موفق باشید

بابک نوشته:

از شیخ سعدی:

گوش تواند که همه عمر وی

نشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد ز تماشای باغ

بی گل و نسرین بسر آرد دماغ

گر نبود بالش آگنده پر

خواب توان کرد حجر زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیش

دست توان کرد در آغوش خویش

وین شکم بی هنر پیچ پیچ

صبر ندارد که بسازد به هیچ

این بنده بهاء الدین در پاسخ شیخ چنین سروده است:

گر نبود خنگ مطلا لگام

زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زرناب

با دو کف دست توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان آن و این

هم بتوان ساخت بنان جوین

ور نبود جامه ی اطلس ترا

دلق کهن ساتر تن بس ترا

شانه ی عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد بانگشت خویش

جمله که بینی همه دارد عوض

وز عوضش گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض ای هوشیار

عمر عزیز است، غنیمت شمار

برگرفته از کشکول شیخ بهایی

کانال رسمی گنجور در تلگرام